Related image

حڪـایــت

 

حکایت مؤذن های چشم چران

 

 در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در بالای مناره مسجد،

اذان میگفت.

 این برادر پس از چند سال از دنیا رفت و برادر دوم مؤذن شد. او هم حدود ده سال

به مؤذنی مشغول بود تا اینکه برادر دوم هم از دنیا رفت.

 پس از آن مردم نزد برادر سوم رفتند و از او خواستند او هم به اذان گوئی بپردازد.


اما وی از پذیرفتن اجتناب کرد.

 وقتی با اصرار زیاد مردم روبرو شد به آنان گفت: «من اذان گفتن را بد نمی‌دانم ولی

اگر صد برابر پولی را که پیشنهاد می‌کنید به من بدهید باز هم نخواهم پذیرفت. زیرا این

کار باعث شد دو برادر من بی ایمان از دنیا بروند!

وقتی لحظات آخر عمر برادر بزرگترم رسید، خواستم بر بالینش سوره یاسین تلاوت کنم

که با اعتراض و فریاد و نهیب او مواجه شدم!

او میگفت: قرآن چیست! چرا برایم قرآن می خوانی؟! برادر دوم هم به این صورت در

هنگام مرگش به من اعتراض کرد.

 از خداوند کمک خواستم که علت این امر را برایم روشن گرداند، زیرا آنان مؤذن بودند

و این کار از آنان انتظار نمیرفت.

خداوند برای آنکه ماجرا را به من بفهماند زبان او را گویا کرد و در این هنگام برادرم

گفت: ما هر گاه که بالای مناره مسجد میرفتیم به خانه های مردم نگاه می کردیم

و به محارم مردم چشم میدوختیم و خلاصه چشم چرانی باعث این بی ایمانی و عذاب

گردیده است.

 لذا من هم از بیم این که نتوانم با نفسم مبارزه کنم و به گناه بیفتم و بی ایمان از

دنیا بروم از قبول این مسئولیت خودداری می کنم. 

 تفسیر روح البیان